الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

58

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

شرحى از احوال من بر مردمانش بازگوى * زان سپس بگذر از آن خاك پر از عزّ و شرف « 1 » 78 - افسون يار قيل إنّ العقيق قد يبطل السحر * بتختيمه لسر حقيقي و أرى مقلتيك تنفث سحرا * و على فيك خاتم من عقيق ( صفى حلّى ) * * * گويند عقيق جادو را باطل مىكند ، زيرا راز حقيقت را بر آن مهر كرده‌اند ليكن تو با چشمان خود جادو مىكنى و حال آن‌كه بر دهانت خاتمى از عقيق است . شعر و افسون با عقيق ناب باطل مىشود * يار من را لب عقيق است و فسون‌ها مىكند 79 - در وصف مدينة النّبى شيخ بهايى هنگام تشرّف به مدينه - كه سلام خداوند به ساكنش باد - سروده است : هذه قبة مولاى و أقصى أملي * أوقفوا المحمل كي ألثم خفي جملي * * * اين بارگاه مولاى من و نهايت آمال من است ، كاروان را نگاه داريد تا كف پاى شترم را بوسه دهم . آن ناقه كه من را به حرم راهنما شد * گر بوسه دهم پاى وِ را هيچ عجب نيست « 2 » 80 - در دورى پدر و از مكتوبات شيخ بهايى به پدرش - خاك او پاك باد - در سال 989 در هرات است : يا ساكني أرض الهراة أما كفى * هذا الفراق بلى و حق المصطفى عودوا علىّ فربع صبرى قد عفا * و الجفن من بعد التباعد ما غفى و خيالكم فى بالي و القلب في بلبال * إن أقبلت من نحوكم ريح الصبا قلنا لها أهلا و سهلا مرحبا * و إليكم قلب المتيم قد صبا و فراقكم للروح منه قد سبا * و القلب ليس بخالي من حب ذات الخال

--> ( 1 ) . ( مصحح ) ( 2 ) . ( مصحح )